سریال زندگی من

اتفاقات اخیر زندگی

جمعه, ۱۶ شهریور ۱۳۹۷، ۰۲:۳۵ ب.ظ

سلام ....

۱. یه شب تو خونه ریلکس نشسته بودم که میم (هم اتاقی و همکلاسی و صمیمی ترین دوست) زنگ زد که ماشین ما تو شهرتون خراب شده و قرار بوده شب فلان شهر بخوابیم ولی مجبور شدیم شهر شما توقف کنیم و تعمیرکار خوب و هتل میخوایم که به دقیقه نکشیده من و بابام رفتیم پیششون و همه باهم اومدیم خونه ما و بابام و باباش رفتن تعمیرگاه ماشین همون شب درست کردن شام از بیرون گرفتیم و خانواده ها از نزدیک اشنا شدن و من و میم تا صبح رو تخت من باهم دراز کشیدیم و حرف زدیم سورپرایز فوق العاده ای بود خیلی خوش گذشت 

۲. از سال ۹۵ تا حالا عروسی نرفته بودم که بالاخره طلسم شکست و چند شب پیش عروسی پسر دوست مامان رفتیم حالا جالبه مامان وسط عروسی میگه مامانش برای تو اجازه خاستگاری گرفت ها من رد کردم مرسی از مامان بابت اهمیتش به نظر من البته من خودمم نه میگفتم اگه میومدن ولی در کل خیلی عروسی خوبی بود خوشبخت بشن انشالله 

۳. رژیمم به حالت مورچه وار ادامه داره و چهار کیلو کاهش داشتم از مهر باشگاه میخوام برم مشهد و انشالله تا عید به وزن نرمال برسم 

۴. گواهینامه برای بار سوم افسر ردم کرد و امیدوارم تا مهر بتونم بگیرم و طلسم اینم بشکنه 

۵. این ترم هم دانشگاه هم کلاس زبان هم باشگاه ترم شلوغی میشه و حس پیشرفت دارم اگه همش عملی بشه 

۶. خیلی خوشحالم که دوستای خوبی دارم و خیلی ممنونم از بیان بخاطر این همه دوست خوب 

۷. مراقب خودتون باشید دل همگی شاد 

نظرات  (۲)

چه خوب. کمک به دیگران در حال نیاز بسیار نیک است و شما بسیار نیکوکار. گواهینامه رو با دقت بگیرید. از این هایی نشید که تو وسط جاده پارک دوبل می کنند! ترم جدید مبارک :)
پاسخ:
خوش اومدید . البته کمک نبود در مقابل دوستم وظیفه بود . چشم تلاش خودمم همینه . مرسی :)
انقدر سر خودتو شلوغ نکن که دیگه به هیچکدوم نرسی.
پاسخ:
سلام ممنون بابت تذکر خوبت نه حواسم هست 
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">