سریال زندگی من

امروز سر کلاس بودم که گوشیم چک کردم دیدم پسر عمه میم تو گروه خانوادگی پیام فرستاده خودتون برسونید مادر جون تو اتاق احیا هست نفسم همون لحظه بند اومد دویدم بیرون کلاس با دست لرزون خونه رو گرفتم که گریه مامان تو گوشم پیچید گفت لباس مشکیت بپوش بیا با گریه رفتم کیفم برداشتم سه ساعت تموم اشک ریختم تا از مشهد رسیدم دم در خونت پرچم مشکی و پرده دیدم رفتم تو عمه ها داشتن جیغ میزدن اولین نفر دختر عموم بغلم کرد بعد زن عموم بعد عمه ها با همشون گریه کردم ولی ته دلم میگه مگه میشه نیای مگه میشه رفته باشی من میدونم دوباره رفتی کربلا و مکه باز برمیگردی مگه نه ؟ مگه اون خونه بدون تو میشه؟ مگه میشه دیگه بهم نگی قزم جان (قزم یعنی دختر تو ترکی) من تو نباشی جیران کی باشم (جیران هم یعنی اهوی خوش خط و خال به دخترای خوشگل میگن) اگه برنگردی دلم تا ابد میسوزه که این اخر ها کم دیدمت  من طاقت ندارم سالم و سر حال نبینمت من دق میکنم فردا جور دیگه ای ببینمت خودت امشب برگرد بوسم کن بعد به بقیه بگو دختر من هست ها مادر قربونت بره 

خب راستش عنوان گذاشتم بی رحم چون این هفته بی رحم بودم یه قراری با حامد داشتیم از بچگی اونم این بود که قبل ازدواجش یه خواسته ازش بخوام و اون براورده کنه این خواسته میتونست هر چیزی باشه شنبه ازش خواستم جا خورد برای پسری که در شرف ازدواج هست و بابای پولداری نداره ۸ میلیون زیاد هست میدونستم نداره ولی خواستم تا شکستنش ببینم حامد هیچ وقت من عمدا نشکست ولی من عمدا این کار کردم تا ضربه ام با ضربه ای که غیر عمد داره میزنه یکم جبران بشه البته بیست و یک سال کجا ۸ تومن کجا ....
به هر حال صدای شکستنش کافی بود هر چند خودم از خودم اون لحظه متنفر شدم ولی خب بعدش یکم اروم شدم درد کشیدم باهاش ولی لذت درد اونم بردم 
دومین واقعه بی رحمانه امروز هم تهدید علی بود میدونستم شرایطش دست خودش نیس و نمیتونه ولی خودخواه شدم و تهدیش کردم مهم نیس بعدش بمونه یا نه مهم اینه من ادمم و اینو باید جفتمون بفهمیم امیدوارم نتیجه عکس نده رفتارم حالا دادم که داد فدا سرم خوبه عاشقش نیستم و عاشقم نیس وگرنه حتما جای تهدید پوست سر خودم و خودش کنده میشد به هر حال تکلیف یه سری چیزا باید مشخص بشه تا سه نشه بازی نشه سومی هم رو یکی پیاده میکنم 
سلام ..‌‌.
من اومدم راستش هم خیلی شلوغ بودم هم خیلی تنبل هستم حالا بریم ادامه مطلب ببینیم چی میشه 

دیروز با یکی از دوستان رفتیم بیرون یکم خرید کردیم هنگام برگشت این دوستمون گفت ترازو خریدن و ترازوشون خیلی دقیق و گرون و ... هست ما هم گفتیم بریم رو ترازو ببینیم چه خبره دقیقا ده کیلو وزنم از اونچه که همیشه بودم بیشتر بود مخم سوت کشید و سوال ایجاد شد این ده کیلو که اومده رو وزنم چجوری سایزم عوض نکرده و خب هنوزم به درست بودن ترازو نام برده شک دارم خب راستش من جز ادم های چاق هستم و خب ته دلم همیشه از این قضیه فرار کردم و سعی کردم هیچ وقت چشمم به اندامم نیفته ولی فکر کنم فرار کردن کافی باشه و باید خودمو درست کنم با یه خانم دکتری اشنا شدم میخوام ازش رژیم و ورزش بگیرم ولی خب هزینه اش بالاست و طبق معمول شرمنده ام که مثل زالو فقط بلدم پول های بابام بخورم خب راه دیگه ندارم به یه ادم اگاه که یه رژیم و ورزش درست بهم بده نیاز دارم و خب بدون پول که نمیشه....

سلام ... خوبید ؟

اومدم امروز براتون سفر عیدم تعریف کنم

ما روز اول عید قرار بود سفر شروع کنیم ولی بخاطر فوت پدر زنداییم سفر روز دوم عید شروع کردیم صبح دوم به سمت شاهرود حرکت کردیم و شب تو شاهرود خوابیدیم و فردا صبحش دوباره حرکت کردیم که بیرون اومدن از شاهرود با یه اتفاق ناخوشایند همراه بود ناهار جندق خوردیم و شب به اصفهان رسیدیم فردا صبح که میشه چهارم عید  به میدان نقش جهان رفتیم و مسجد شیخ لطف الله و کاخ عالی قاپو دیدیم و درشکه سوار شدیم  کاخ عالی قاپو رو عاشقش شدم هر چند پله هاش پدر پاهام دراورد و بعد ناهار از بریونی اعظم گرفتیم و خوردیم که من از بریونی خوشم نیومد روز پنجم پل خواجو و سی سه پل بود که پل خواجو رو خیلی بیشتر از سی سه پل دوست داشتم روز ششم چهلستون و بازار امام‌ بود که چند تا ظرف و ظروف گرون و خوشگل مامان خریدن و روز هفتم دیدن باغ گلها و منار جنبان که باغ گلها رو توصیه میکنم صبح زود برید و منارجنبان ارزش دیدن نداشت رور هشتم هم حرکت به سمت شیراز و خونه پسر عموی پدر شب که رسیدیم شیراز رفتیم خونه عموی خانم پسر عموی بابا مهمونی و شام خوردیم روز نهم عید رفتیم تخت جمشید و شب مهمونی خونه خواهر خانم پسر عموی بابا و روز دهم عید صبح با حافظیه شروع شد و بعد باغ ارم و زیارت شاهچراغ و در اخر خانه زینت الملک شیراز خیلی خوش گذشت خیلی قشنگ و دوست داشتنی بود هوا و ارامش حافظیه عالی بود باغ ارم قشنگ بود و شاهچراغ هم زیارت گاه قشنگیه و خانه زینت الملک فوق العاده قشنگ و عالی بود حتما حتما برید اهان ارگ کریم خان هم رفتیم که اونم خوب بود و خب بعد دوباره راه برگشت که دوباره یه شب اصفهان و دامغان خوابیدیم و روز سیزده به در ساعت چهار خونه بودیم 

صرفا جهت بازی با روح و روان دوستداران چاقاله مخصوصا اونایی که هنوز تو شهرشون چاقاله یافت نمیشه

سال نو امسال خوب شروع شد گویا ۹۷ اروم و بی دغدغه هست راستش تا جای ممکن به همه ی دوستان تبریک گفتم تو وب هاشون ولی گفتم شاید خاموشی هم اینجا باشه و من بخونه سال نو رو به همتون تبریک میگم مخصوصا یه لوسی که وبش حذف کرده و تلگرامش هم دیلیت اکانت زده سالت پر پول دوست جان 

۱. سلام 
۲. ببخشید که نبودم یه عالمه پست ننوشته دارم 
۳. نمیدونم چرا دچار خودسانسوری شدید شدم ولی میگم به هر حال نباید خودمو اون چیزی که نیستم نشون بدم حتی اگه شما هم از اشتباهات من به تنگ اومده باشید 
۴. این پست ویژه تولد علی هست علی کیه ؟ دوست همکلاسیم کجا میخونه ؟ پیام نور چی میخونه؟ زیست عمومی چند سالشه ؟هم سن منه و نکته بارز زندگیش طلاق پدر مادرش هست 
۵. ربط علی به من هم یه دوستی معمولیه که خب هیچ حس دوست داشتنی وسط نیس و خب خودمون هم نمیدونیم چند چند هستیم 
۶ روز تولدش که میشه ۱۶ اسفند من هشت صبح کلاس داشتم پس از خواب پا شدم یه کوله پشتی از وسایل پر کردم چون قرار بود وسط کلاس هام برم و بیام با بار و بندیل رفتیم دانشگاه کلاس هم تشکیل نشد استاد نیومده بود پس تو کلاس ارایش و پیرایش کردیم و رفتیم باغ وکیل اباد گوشی علی خاموش شد چهل دقیقه گشتم تا پیداشون کردم و بعد با یه گله دختر مواجه شدم و یه پسر جز علی که همکلاسیش بود همکلاسی های علی از هم کلاسی های من بهتر بودن چون خودمونی و خاکی بودن کلی تو سر و کله هم‌ زدن و علی هم شمع کیک فوت کرد و ما کیک خوردیم و کادو دادیم من براش یه پیراهن خریدم براش ۴۰ تومن  ولی مارک و انچنانی نبود چون پول نداشتم دوستاش هم ادکلان و کیف پول و پیراهن و ماگ و ... دادن بعدش من برگشتم دانشگاه قرار بود بعد دانشگاه برم کلاس زبان که بیخیال شدم و مجددا تولد برگشتم و پارت دوم تولد من و علی بودیم و همکلاسیم و دوست دخترش که خب اونم بد نبود فقط اگه دوست دختر همکلاسی من که خودشم همکلاسیم هست  بفهمه حریم شخصی هم خوب چیزیه و بوس و بغل و لب اینا جلو دو نفر دیگه زشته و ممکنه اونا هم دلشون بخواد پارت دوم با خوردن قهوه پایان گرفت و در کل تولد علی بد نبود ..‌. 

امروز دانشگاه بودم بعدش کلاس زبان بعدش بدو خابگاه ساک بردار و بعدش باز ترمینال یه شهر بین شهر ما و مشهد هست که از شهرش و مردمش متنفرم همیشه بدبیاری هام از این شهر نشات گرفته امشب اتوبوسش قول داد تا شهر ما بره ولی شهر خودش نگه داشت گفت نمیرم یک ساعتی تا اومدن اتوبوس شهرمون و حرکتش متعل شدم انشالله من اذیت کرد خدا اذیتش کنه راستش وقتی گفت نمیرم خیلی دلم یه دعوا حسابی میخواست ولی پشتم نگاه کردم  دیدم سه تا خانوم بیشتر نیستیم اون دو تا خانوم هم اروم بودن خوشبختانه بخاطر هیکل درشتم این جور مواقع از داد زدن سر مرد ها نمیترسم فوق جدی برخورد میکنم ولی خب لازم بود یه مسافر مرد باشه حداقل مواظب اوضاع باشه ق های بی شرف من از خودتون و شهرتون متنفرم دیروز رفتیم سینما و بعدشم ناهار و بعدش دانشگاه و بعدش پسر داییم خبر داد اومده مشهد و خواست بهم سر بزنه رفتم و دیدمش و از اوضاع و احوالم پرسید و بعد برگشتم خابگاه در کل سه شنبه خوبی بود ترم های زوج همیشه خوبن تو دانشگاه ها یه سری محدود از اساتید پیدا میشن که خیلی تک و ناب هستن به بهترین شکل ممکن درس میدن بشدت با سواد هستن و با دانشجو مهربون هستن و رفیق میشن اینا کارشون بلدن و رسالت استادی به خوبی انجام میدم من اسمشون استاد عشق میزارم بعد استاد ادبیات ترم دومم که پیشش مشاوره هم رفتم استاد ژنتیک مولکولی این ترمم هم این عنوان میگیره استاد ف شما استاد عشق هستید خیلی دوستتون دارم من عاشق نگاه پدرانه و دلسوزانتون به بچه ها هستم . نمیخوام اخر پستم خراب کنم ولی فاز هم اتاقی متاهل جدیدم که تبحر خاصی تو لاس زدن با بقیه داره و به جز شوهرش با بقیه پسرا چت میکنه و میحرفه رو نمیفهمم بابا لامصب خب اگه ناراضی از شوهرت مشکلت بهش بگو و باهم حلش کنید چرا زیر ابی میری . جا داره از خانواده مهربون شمالی هم که الان بهم شکلات دادن تشکر کنم خدا حفظتون کنه که انقدر مهربونید 

خب اون روز من و پسر عمه و دوستش رو به رو شدیم و خب یه دعوای مفصل بین من و پسر عمه رخ داد دوستش یه چک خورد تو گوشش تا تونستم اشک ریختم  و اخرش مشخص شد کار نامزد پسر عمه ی احمقم بوده و خب بی نهایت ازش متنفرم که از اعتمادم سو استفاده کرد هفته پیش سه شنبه سین که گفتم دوست پسر میم اومد مشهد و تمام روز با سین و میم خوش گذروندم باغ وکیل اباد و پارک و ملت و شام تو فست فود محبوبم این روزا ارومم و خب در تنبل ترین حالت ممکن هم هستم