سریال زندگی من

سلام ... ساعت سه نیم شب هست و من باید ساعت شیش صبح بیدار بشم چون امتحان دارم دانشگاه و میانترم زبان هم بعدش خودمونی تر بخوام بگم پدرم درمیاد فردا راستش از این چند روز بگم براتون که یه روزش به خرید لباس برای دوست پسر دوستم همراه با پسر خاله خوبه گذشت و خب خوش گذشت و روز بعدش هم یه پیاده روی با دوستم داشتیم که اونم خوب بود این دوستم همونیه که دوست دختر سین هست اسمش میم بود الف الف هم یه چند باری زنگ زد جواب ندادم راستش میخوام درباره بغل بحرفم من بچه که بودم قبل به دنیا اومدن خواهر وسطیم ظهر ها بغل مامانم میخوابیدم البته تا چهار پنج سالگی بعدش مواردی بود که همچنان از بغل حامد استفاده میکردم تا بزرگ شدم خب با اینکه بشدت بغل کردن دوستام و خواهرام و پدر مادرم حس خوبی بهم میده تا الان هیچ کدوم بغل نکردم چون روم نشده و خب پیش اومده تو خابگاه که بچه ها حالشون بد بوده و اومدن بغل همدیگه زار زار گریه کردن ولی من اصلا روی خوشی در این مواقع نشون ندادم تا اینکه چند شب پیش میم با اینکه میدونه روی خوش نشون نمیدم گفت بهم کلی حس بد داره و یهو زارت خودش انداخت تو بغلم و خب بعد اینکه اروم شد یهو دیدم خوابش برده در حالی که سرش رو دستم بود خب اول از حسم بگم که نه حس خوب داشتم نه بد دوم اینکه بعد چند دقیقه حس کردم دستم داره درد میکنه و سوم اینکه من تو خواب مثل غلتک عمل میکنم و تکون میخورم و نمیتونم ثابت بخوابم و خب فقط داشتم دعا میکردم زودتر خوابم ببره چون خیلی دلم میخواست تکون بخورم و خب خداروشکر خودش بعد یک ساعت که من به اوج کلافگی رسیده بودم از خواب پرید و رفت رو تختش خوابید و من راحت شدم و خب تا حالا کسی چه بزرگ چه کوچیک بغل من نخوابیده بود و تازه از اون شب فهمیدم بغل فقط برای چند ثانیه به ادم حس خوب میده و اصلا بیشترش خوب نیس هنذفری که حامد برام خریده بود خراب شده بود هفته پیش چون گارانتی داشت بردمش نمایندگی یگ هفته ای با هنذفری بچه ها کج دار و مریض طی کردم و دوباره هنذفری دار شدم و فرایند کر کردن اگاهانه خویشتنم شروع شده 

باشد که من ادم شوم و شما رستگار 

سلام ... دیدید بچه ها وقتی ساکت میشن میرن گند میزنن دقیقا منم همین جوری هستم ساکت میشم گند میزنم البته نیمه شد خیلی بالا نیومد الف الف (اسمش دو تا الف داره دو تیکه هست) دقیقا شخصیتش مشابه کسی بود که دوم دبیرستان وارد زندگیم شد کپی هم بودن فقط شرایط خانواده و تحصیلات الف الف بالاتر بود همون اخلاق همون نگاه همون رفتار و خب من عوض شده بودم و کشش نداشتم و البته بچه ها هم بی تاثیر نبودن تو ادامه ندادن این مسیر الف الف با تمام قوا وارد شده بود تا دوباره تو اون مسیر برم و البته این دفعه بشدت کذایی تر و وحشتناک تر و خب خداروشکر که امشب تموم شد

صبح شیش بیدار شدم درس خوندم ده سر جلسه امتحان‌ بودم امتحان دادم و پیش به سوی پسر خاله با دو تا از همکلاسی ها که میشن تک پسر کلاسمون و دوستش ساعت ۱۲ تا ۲ تو پارک ملت پانتومیم ساعت ۳ تو رستوران و ناهار فوق العاده و تا چهار ترکوندن رستوران و ۴ تا ۷ تو پارک ملت گلف و اسم فامیل و پانتومیم و ۷ تا ۸ تو کافی شاپ کوچولو دمنوش خوردن و نه خابگاه امروز عااااااااااالی بود به معنای واقعی خیلی بهم خوش گذشت خیلی عالی بود اصلا دلم نگرفت اصلا ناراحت و معذب نشدم فقط خندیدم و خوش گذروندم

سلام ...کلاس زبان پیچوندم تا امروز برم تو یک جمع جدید پشیمونم تا حدودی زیادی بد نبود یه مقدار خندیدم یه مقدار معذب شدم یه مقدار سرما خوردم فردا هم امتحان دارم یه حس از خودم بدم اومده هم دارم خلاصه همه چی قاطی شده یه سری رفتارا رو نباید انجام میدادم 

زهرا و حسام فوق العاده هستند نزدیک ترین بهترین با معرفت ترین صبورترین عشق ترین راستش را بخواهید جلوی آن ها من خودِ خودم هستم تحملم وقتی لوس میشوم وقتی گند  میزنم وقتی گریه میکنم وقتی عصبانی هستم کار سختی هست و فقط خودشان میتوانند میلیارد ها بار محبت و دوستی خود را ثابت کرده اند  زهرا جهنمی ترین روز ها را بهشت کرده است حسام بدترین حال ها را حال خوب کرده است بهترین دوستی هستند که هر کس میتواند داشته باشد بعد از آنان سپیده و مهناز و ناهید عالی هستند سپیده و ناهید را سر کنکورم دیوانه کردم از آن رفیق هایی هستند که شاید در طی چند روز و ماه نباشند اما آخ که بگویم پیدایشان میشود دنبال راه حل برایم میگردند زود حلش میکنند جفتشان مثل خواهر بزرگتر هستند مهناز پایه شیطنت هایم هست کمکم میکند محبتش را دوست دارم رک و بی پرده برایم حرف میزند بعد از اینان نوبت محدثه و نگار و نسترن میرسد نگار یادگار دوران راهنمایی است سه سال تو سر و کله هم زدیم اخرش دیدیم از روی محبت بوده و بعد دوست شدیم من را یاد بچگی ام می اندازد محدثه دختر همسایه است وقتی از حرف رو به انفجار بوده ام حرف هایم را شنیده و نسترن تنها دختر دایی ام حکم امین من را دارد این هشت نفر تنها دارایی های من هستند در دوستی بعد اینان دیگر کسی را نداشته ام که بیاید و بماند و رفیق شود به نظر من دوست با رفیق فرق میکند این رفقا همه دور هستند از من ... مشهد میشود یک رفیق به من بدهی ؟؟؟؟ 

از بچگی با پیدا کردن دوست مشکل داشتم خیلی کار سختی است بلد نیستم دوست شوم 

کلا دلم میخواد به همه بگم شما درست میگید تصمیم جدی به حدف یه سری از ادما گرفتم این ادما که میگم بعضی هاشون بشددددت عزیز هستن بشدت ها خیلی خاطره باهاشون دارم حتی با بعضی هاشون یه دوره زندگی کردم ولی هر کدوم به دلایل کاملا منطقی برای همیشه باید حذف بشن چون یه دوره باطل باهاشون تکرار میشه یه اشتباه باهاشون تکرار میشه خلاصه برای تک تک باید بگم من با دو چشم خویشتن دیدم که جانم میرود 

صبح کله صبح در حال صبحانه خوردن بودم که خانم یکی از پسر عمه های مبارک (عمه های من بیشتر پسر زاییدن تا دختر زیاد پسر عمه دارم ) زنگ زد بهم و شروع کرد قهوه ای نمودن ما حالا چرا چون یه دختری زنگ زده خانومش و زیر آبی اقا لو رفته که به زنش خیانت کرده حالا من چیکاره ام چون دختره دوران ابتدایی همکلاسی من بوده پس لابد الانم دوست من و خب باعث اشنایی من بودم و اینارو وقتی خانومش متوجه شده که اسم مدرسه ابتدایی دختره رو دراورده و خب وقتی پسر عمه دیوس من زنی میگیره که ۱۲ سال از خودش کوچیکتره و صرفا جهت این گرفتتش که مطمئن باشه با پسری نبوده و چون بچه هس هر کاری میخواد میتونه باهاش بکنه اینجوری میشه هر چند که خب ثابت شد من با این دختر دوست نبودم و فقط همکلاسی دوران ابتداییم بوده ولی خب از قضاوت بی جا و زود زن پسر عمم بشدت دلم شکست و خب بعد این جریان با یکی از بچه های دانشگاه حرف زدم که بین مون سو تفاهم ایجاد شده بود سه ترم اون فکر میکرد من ازش متنفرم منم فکر میکردم اون از من کاملا بی دلیل که حل شد و خب بعدشم پنجاه تا ایمیل برای اساتید از طرف کنگره زدم که باید ۲۰۰ تا میزدم و همه در حالتی که امروز ناهار خونه عموم بودم و خوب بود تنوعی شد درباره لب تاب بگم که پنجشنبه بعد بحث با اموزش قبول کردن نگهبان بهشون تحویل داده و کارت دانشجوییم پس دادن خداروشکر و اون دوستمم که برگه امتحانم بخاطرش به فنا رفت همچنان میگه مقصر منم که دلم سوخت براش و برگه ام باز گذاشتم و حاضر نیس با استاد بحرفه و جدیدا با من قهره که ازش توقع داشتم باهام بیاد با استاد بحرفه 

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

سلام ... دوشنبه صبح زود حرکت کردم و ۱۱ رسیدم مشهد که خب قرار بود بخاطر کنگره جلسه داشته باشیم که تشکیل نشد و ده دقیقه به ساعت تشکیل جناب دکتر خبر دادن نمیان و بعدش کلاس داشتم که بچه ها ارائه داشتن و با کارت من از اموزش لب تاب گرفتن و بهم گفتن یادت نره برگردونی و من یادم رفت و دیروز بهم گفتن لب تاب گم شده و کل دانشگاه رو گشتم نبود بچه های تایم بعد میگن  لب تاب تا اخرین لحظه تو کلاس بوده و خب حالم بشدت بد شد مسئول اموزش میگه باید سه چهار میلیونی بدی و من موندم با لبتابی که تا پنجشنبه پیدا نشه بیچاره میشم خیلی دعا کنید لطفا اون روز بعد کلاس رفتیم حرم برای همتون دعا کردم و بعدش شام مهمون اقا بودیم و بعد برگشتیم خابگاه امروزم امتحان سلولی دارم که فقط اونایی که دارن و پاس کردن میدونن چقدر وحشتناکه برام دعا کنید فعلا برم باز میام بهتون خبری شد میگم 

اینکه هیچ پسری تا الان من مثل اون نخواسته اینکه از اول مصمم گفت باهات ازدواج میکنم اینکه میگه جز اهداف زندگیم هستی اینکه من نه میگم ولی باز مامانش هر چند وقت زنگ میزنه خونمون اینکه داره تمام تلاشش برای اماده شدن زندگی مشترک انجام میده خیلی خوبه اینکه خودش دانشجو پزشکی و باباشم متخصص قلب خیلی خوبه ولی من هر کار میکنم به دلم نمیشینه دوست ندارم به عنوان شوهرم تصورش کنم بدم میاد وقتی فکر میکنم بهم دست بزنه هر کار میکنم نمیتونم بهش علاقه مند بشم دوست دارم دور بمونه دوست دارم پسر دوست بابا بمونه نمیدونم شایدم به قول بچه ها خوشی زده زیر دلم