سریال زندگی من

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
سلام ....
سه روز بود با نهایت توان با علی هم تیکه پاره میکردیم همش دعوا و بحث و عصبانیت و ناراحتی و تا تونستیم سعی کردیم با زبونمون هم بسوزونیم تا اینکه امروز مجبور شدیم هم ببینیم در واقع یکی از دوستای من میخواست برای تولد دوست پسرش براش فندک بخره و چون علی عاشق فندک هست وهمیشه فندک جمع میکنه از علی کمک خواستیم و هفته پیش قرار امروز گذاشتیم و در نهایت قهر رفتیم ولی وقتی دیدمش فهمیدم این سه روز از سر دلتنگی هم له کردیم خود به خود اشتی کردیم و چون از هفته پیش قول داده بودم براش اشپزی کنم یه ظرف کتلت درست کردم دیشب و براش امروز بردم تا افطار بخوره یعنی شما تصور کن من دیشب در حین خشم و فحش با ذوق اشپزی میکردم و خلاصه امروز انقدرخوب بود اون سه روز قهر شست و برد رفتیم سینما بعد از خرید فندک و فیلم تگزاس دیدیم که بی نهایت مزخرف بود ولی مهم این بود کنار هم بودیم و دلتنگی رفع شد اخه من اگه دوران کارشناسی تو خیابون احمد اباد با راه رفتن کنارش عاشقی نکنم کی تو عمرم عاشق بشم و عاشقی کنم . 

سلااااام ترانه ی تنبل بالاخره شروع کرد نوشتن 

۱.خب چهارشنبه هفته پیش که با علی رفتیم بیرون قرار بود دیگه هم نبینیم و این هفته من بیام خونه و هفته بعد هم شروع امتحانات که خب پنجشنبه یهو علی زنگید که بریم بیرون و اولش به پیشنهاد هم اتاقی جدید مزخرف رفتیم یه جایی که بعدش فهمیدیم خصوصیه و راهمون ندادن و از اونجا رفتیم برای خواهرم ربات اسباب بازی خریدیم و شام خوردیم و مجددا تا دو هفته دیگه خداحافظی کردیم که جمعه بعد از ظهر دوباره علی زنگید که بریم بیرون و این دفعه رفتیم یه جای سرسبز تا من از علی عکس بگیرم و بعد رفتیم شام و دیگه خداحافظی اخر و شیطنت همراهش بعدش شنبه من یه امتحان افتضاح دادم البته از اول ترم این درس حسابی خونده بودم ولی امتحانش خیلی سخت بود و همه ی بچه ها گند زدن انشالله نیفتم دیگه شنبه شب رسیدم خونه و تا دیروز علی اصلا نبود و من هی نق میزدم و بهانه میگرفتم تا اینکه دیروز منطقی باهام حرفید و دیدم بچه حق داره و حق با اونه و خب مقصر منم و بحث تموم شد امشبم افطاری خونه دوست مامان دعوت بودیم و خب من این خانواده دوست مامان خیلی دوست دارم و رو جفت پسراش کراش دارم امشبم موقع خداحافظی دوست مامانم گفت چقدر خوشگل و جا افتاده شده چهره ام که دیگه من حسابی ذوق کردم راستش تا قبل دانشجو شدنم خیلی شب های قدر به احیا داری اعتقاد داشتم ولی خب هی به مرور که دارم بزرگ میشم متاسفانه اعتقاداتم داره کم میشه از وقتی هم که خابگاهی شدم دیگه نمیتونم با قوانین خونه کنار بیام خب ما تو خابگاه هر وقت بخوایم میخوابیم و بیدار میشیم و غذا میخوریم و در واقع همه چی دست خودمونه ولی خب خونه قانون داره و همین قوانین ادم اذیت میکنه و چند باری هم سر همین چیزا با مامانم بحث کردم حسام و خانومش اومدن تعطیلات مشهد و منم نتونستم برم مشهد ببینمشون و حسابی از دستم ناراحتن خودمم ناراحت شدم چون واقعا حسام دوست دارم و بهترین دوستمه ولی خب شرایط اوکی نشد امیدوارم زود باهام اشتی کنه داداش مهربون دوستِ دوستم رفته تو کما التماس دعا دارم براش خیلی جوون بوده و خواهرشم بشدت بهش وابسته هست براش دعا کنید لطفا 

با علیرضا دوبار بیرون رفتیم یکی شنبه یکی هم امشب شنبه وقتی با پیراهن جدیدش دیدمش دلم ضعف رفت براش خیلی بهش میومد کلی خندیدیم و کل کل کردیم و بحث کردیم و تو سر و کله هم زدیم قبل و بعد افطار پارک بودیم و افطار رفتیم رستوران لبنانی ها و در کل شنبه خوبی بود یکشنبه هم درگیر کلاس بودم و دوشنبه و سه شنبه هم دو تا امتحان وحشتناک دادم امشبم رفتیم پیتزا بخوریم که به طور کاملا تصادفی همکلاسیم و هم اتاقیش اومدن فست فودی که ما رفتیم و با هم شام خوردیم و بعد شام از هم جدا شدیم که شیطنت رمانتیک اخرش حسابی چسبید علی تا الان خیلی خوب بوده خیلی پسر دوست داشتنیه منم خیلی دوسش دارم 

حامد عکس پروفایلش عوض کرد چند ساعت پیش دلم تنگ شده براش دلم میخواد از علی براش بگم قرار بود همیشه از دوست داشتنام براش بگم باید باشه و بشنوه حرفام ولی نیست باید بگم بهش علی برام چایی سرد میکنه روسریم درست میکنه وقتی مثل بچه های لوس پا میکوبم زمین به حرفم گوش میده وقتی از خیابون رد میشیم فهمیده چقدر ترسوام و نمیتونم درست رد بشم مچ دستم میگیره دستای علی خوبه ولی من حتی وقتی مچم میگیره حس تصادف دارم ولی وقتی تو دستام میگرفتی دیگه نمیترسیدم حامد چجوری دلت میاد انقدر کلافه ام کنی بیا حرفام درباره علی گوش کن 

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

تو مشهد جدیدا دارن مثل سیب زمینی دختر و پسر های جوون جمع میکنن به بهانه های مختلف حتی اگه پدر و مادر هاشونم خبر داشته باشن بازم به علت نامحرم بودن دستگیر میشن و خب سوسابقه و ۷۲ تا شلاق واقعا متاسفم برای این طرز تفکر مسئولین با این روش دختر پسر های ما از هم جدا نمیشن فقط میرن خونه و اتفاق های بدتری میفته اگه تو خیابون شاید فقط دست هم بگیرن وقتی رفتن خونه به جز دست با همه جای هم اشنا میشن و خب این به نظرم بدتره متاسفم بشدت برای مسئولینی که فقط دارن ظاهر درست میکنن و به فکر اتفاق هایی که پشت این ظاهر میفته نیستن 

دوشنبه قرار بود ساعت چهار با علی بریم سینما و مصادره رو ببینیم ولی از اونجایی که تا شیش داشتیم سر نیم ساعت تاخیرش دعوا میکردیم رفتیم و چهار راه استانبول دیدیم فیلم قشنگی بود و ارزش دیدن داشت و حرکت اخر علی بعد از سینما ناراحتیم شست و برد . امروزم بچه ها به رسم هر سال که یه روز همه باهم افطار دور هم جمع میشیم و میریم بیرون قرار گذاشتن و همه باهم رفتیم بیرون برای افطار و علی هم اومد سر شرط بندی باهاش یه عطر بهش بدهکار بودم که امشب بهش دادم و پشتش با غلط گیر براش یه جمله نوشتم که خیلی قشنگ ازم تشکر کرد این دو روز بهم خیلی خوش گذشت تنها همکلاسی پسرم و دوست دخترش دارن کات میکنن دو تا از هم اتاقی هامم تو کات هستن خدا سین و میم و من و علی از کات نگه داره که حس شکست عشقی ندارم حال همتون خووووووب

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

علی زونا گرفته ظاهرا نمیدونم منم میگیرم یا نه حالا نگران خودم نیستم چون میدونم با رسیدگی های مامانم و حمایت خانوادم زود خوب میشم ولی علی طفلک مامانش که اونور اب هست باباشم هر چند وقت یه بار باهاش بحث داره که تو سمت مامانتی و این حرفا خلاصه بچه بی حال افتاده یه گوشه منم فردا صبح زود میرم مشهد چون یک تا ۴ کلاس دارم یکشنبه هم امتحان دارم البته علی خودش دو تا پایان ترم داره حالا ببینم چیکار میتونم براش بکنم فعلا تصمیمم اینه یکشنبه بعد امتحانم ببرمش دکتر واقعا چجوری یه پدر و مادر میتونن بچه شون رها کنن و ازش حمایت نکنن علی از رفتن خارج مامانش خیلی ناراحته خیلی ضربه خورده با باباشم رابطه عاطفی زیادی نداره خواهر و برادرم نداره تنها مونده تو یه شهر غریب 

+ زنا نبود ابله مرغان بوده یعنی بعد خواهر کوچیکم خواهر وسطیم گرفت الانم علی 

چهارشنبه دانشگاه بودم بعد تموم شدن کلاسم علی زنگ زد و ازم خواست باهم بریم پارک ملت و ناهار چند ساعتی و بعد اون بره سر کار و منم برگردم شهرمون خب من همیشه چون جی پی اسم افتضاح و یه مسیر صد بار برم بار ۱۰۱ ممکن گم بشم یه نقطه پارک ملت مشخص کردم با هر کی پارک قرار میزارم میگم بیاد اونجا خلاصه علی هم گفتم بیاد اونجا خودمم رفتم تا رسیدم خواستم احوال پرسی کنیم دیدم علی گفت برگرد پشتت بکن بعدشم گفت دنبالم بیا و برام توضیح داد دختر فضول کلاسشون با دوست پسرش از دور دیده و ما سریعا پارک ترک کردیم و رفتیم سوار مترو شدیم و رفتیم رستورانی که من پیشنهاد دادم برای ناهار که یهو دیدیم پشت سر ما همکلاسیش با دوست پسرش اومدن تو رستوران اول هنگ کردیم بعد من فقط میخندیدم و علی حرص میخورد باهاشون احوال پرسی کردیم و ناهار خوردیم تمام سعی مون هم کردیم تا توضیح بدیم دوست معمولی هستیم بعد ناهار به سمت ایستگاه اتوبوس با علی میرفتیم تا اون بره سرکار و من برم ترمینال که حقیقتی فهمیدم که ظاهرا علی میخواسته بهم بگه و من پیش دستی کردم بشدت بهم ریختم و خب خیلی ناراحت کننده بود برام فعلا تصمیم کردم چون گفتم هم اتاقی قبلیم هدیه اش بسازه فعلا هدیه رو بهش بدم و بعد اساسی تجدید نظر کنم