سریال زندگی من

امروز با عین عزیز و دوستم رفتیم خرید مانتو برای من عین عزیز اصلا اهل گفتن کلمات محبت امیز و لوس بازی های متداول نیست امروز وقتی تا جایی که تونستم خودم لوس کردم و باهاش دعوا کردم و بدترین اخلاقم رو کردم عصبانی از ماشین پیاده شد و با گل برگشت واقعا شرمنده شدم و تحت تاثیر رفتارش قرار گرفتم عالی بود .خوشحالم که صدمین پست این وبلاگ تعریف همچین اتفاق قشنگی شد 

سلام....

۱. یه جمعه خوب داشتم که ناهار با عین عزیز بودم و بعد از ظهرش با عین عزیز و دوستام بودم و عالی بود یه بار هم ابمیوه سجاد رفتیم و یه روزم رفتیم با بچه ها باز بیرون به طور متوسط هفته ای دو بار عین عزیز میبینم و خیلی هم خوش میگذره .

۲. شب یلدا خونه دایی بودم و کنار خانواده مادری کلی عکس با دختردایی گرفتیم و حسابی خندیدیم دست زندایی درد نکنه که مفصل تدارک دیده بود . 

۳. و بهترین اتفاق این ترم دیدن زهرا بعد یکسال بود از دیدن نزدیک ترین و با معرفت ترین و پناه ترین دوست دنیا که سیر نمیشم دوبارهم دیدیم که هر دوبار عالی بود بدون هیچ سانسوری براش حرف میزنم و از حرف زدنش لذت میبرم باهاش راه میرم و حسرت میخورم کاش بیشتر پیشم بود میخنده برام و من دعا میکنم همیشه بخنده شب پیشش هستم و انقدر پیشش بودن خوبه که یه فیلم خنک برام تبدیل به یه فیلم خنده دار میکنه کلی خاطرات خوب برام میسازه و بهم ثابت میشه مهم نیست باهاش کجا باشی هر جا باشی بهترین لحظات برات میسازه خدا برام حفظت کنه بهترینم 

سلام...

میشه گفت این چند وقت روز های خوبی داشتم خوب به معنی اروم و متوسط نه عالی نه بد.‌‌..

۱. تولد عین عزیز ۱۷ اذر بود ولی چون میدونستم هفدهم خانوادش تولد میگیرن و دو روز قبلش هم روز رشته اش بود و دانشگاهش جشن داشت براشون من یکشنبه براش تولد گرفتم و بسی سورپرایزید و منم خوشحال شدم و رضایت زیادی داشتم.

۲. بعد تولد عین اخر هفته خونه رفتم و دوباره با مامان دربارش منطقی بحث کردیم  و خلاصه مامان در جریان همه چیز گذاشتم .

۳. اینجانب دیروز با دختر دایی جان که اومده بود مشهد تصمیم سینما داشتیم و من اشتباها بلیط وی ای پی گرفتم اونم چون وی ای پی خیلی ریز گوشه صفحه اش زده بود و صد تومن رفت تو پاچه مبارک ولی حسابی خوش گذشت .

۴. وزنم رسیده به ۷۴ و چهار کیلو باقی مانده هم کم بشه به هدفم میرسم حامد میگه هیچ وقت فکرش نمیکردم بتونی تو کاهش وزن موفق بشی ولی ثابت کردی میتونی هنوز نفهمیده بعد ۲۱ سال من کاری که بخوام انجام میدم.

۵. حس خوب فقط اعتراف به دلتنگیش وقتی میدونی گفتنش چقدر براش سخته ....

۶. مراقب خودتون باشید دوستتون دارم .  

سلام ....

۱. تمام مشکلاتم ناشی از تنبلی زیادم هست ولی به هر حال یه تنبل پاییزی برگشته و میخواد از اتفاقات اخیر براتون بگه 

۲.عموی پدر مشهد زندگی میکنن و این پنج ترم که دانشجو بودم همیشه تعارف میکردن برم خونشون و من در یک حرکت انتحاری بعد اخرین دعوتشون گفتم چشم خدمت میرسم و فردا ظهر خونه ی اونا بودم کلی خوراکی خوشمزه تدارک دیده بودن کلی با نوه های عموی پدر بازی کردم و با بچه هاش صمیمانه گفت و گو کردم میشه گفت عالی بود و کلی لذت بردم خدا سایه ی عموی بابا رو حفظ کنن رو سر خانواده 

۳. هر چی باشگاه ماه اول با پیگیری تمام رفتم ماه دوم سستی کردم ولی به هر حال از ۸۷ کیلوی تابستون الان شدم ۷۶ کیلو و بشدت خوشحالم که الان دیگه یه دختر چاق نیستم و یه دختر تپل هستم قدمم در نظر بگیرید که ۱۶۹ و خورده ای و نزدیک به ۱۷۰‌ هست 

۴. با حامد کم و بابیش حرف میزنیم و از اوضاع هم خبر داریم خداروشکر که با وجود کم بودنش بازم هست 

۵. هر چند که پشت دستم داغ کرده بودم ولی ورود غیر منتظره عین عزیز هم داشتیم که امیدوارم همراه اتفاقات خوشی باشه حضورش  

سلام ...
خب بالاخره سه شنبه ای که منتظرش بودم رسید و بیست و یک سالگی من اغاز شد اولین تبریک امسالم در عین ناباوری حامد گفت و اشک بود که پشت تلفن من میریختم خداروشکر بهم ثابت کرد درسته که دیگه همیشه نیست ولی مواقعی که باید باشه هست و سر بزنگاه خودش میرسونه لیست تبریک های بعدی به ترتیب الف ( پسر دختر عمه ی بابا که پسر خواهرشوهر عمم هم میشه و با وجود داشتن دوست دختری که عاشقش هست جدیدا با منم حس صمیمیت میکنه که من در چند روز اخیر نشوندمش سر جاش )  بانک ملت، زهرا ، مهناز ، حدیث سازمان انتقال خون، پسر خاله خوبه،  ریحانه ، خانواده، دختر داییم و ناشناس عزیز که من حسابی سورپرایز کرد ممنون بابت هدیه مجازی قشنگش خب بقیه دوستانی هم که فراموش کرده بودن با دیدن عکس پروفایلم تبریک گفتن خب از اونجایی که تولد بی کیک و شمع نمیشه اینجانب برای خود تولد مختصری با بچه های اکیپ گرفتم هر چند کافی شاپ بخاطر ناهماهنگی رئیسش با مسئول گرفتن سفارش حسابی اعصابم بهم ریخت ولی بقیه اش همش عالی بود دست دوستام درد نکنه که تمام تلاششون کردن تا شاد برگزار بشه اینم عکس کیکم راستش من دوست دارم شمعی که فوت کنم شمع سنی باشه که میرم تو اون سن در واقع من وارد بیست و یک شدم و بیست تموم کردم  

سلام ...
خب راستش فکر کردم به چند تا موضوع باعث شد یه تصمیم بگیرم اول فکر کردن به مفهوم دو تا ضرب المثل ماهی هر وقت از اب بگیری تازه هست و دوم مفهوم جلو ضرر از هر جا بگیری منفعت هست من بی نهایت تا حالا تو زندگیم اشتباه کردم ولی خب میتونم قبولشون کنم و جلوی تکرار نشدنشون بگیرم استادمون میگه مثل اعتیاد میمونه و ترک کردنش درد داره ولی خب ترک که کار غیر ممکنی نیست جای کس دیگه ای نمیشه با بقیه پر کرد و یه چرخه رو هی ادامه داد و کش داد همین الان هم خیلی طولانی شده دیگه ولی میشه دیگه ادامه پیدا نکنه پس من تصمیم گرفتم دیگه انتخاب اشتباه نکنم و کسی وارد زندگیم نکنم درسم بخونم باشگاهم برم و پیگیر کلاس زبانم باشم تا به اهدافم برسم این روز ها از هر وقتی اروم تر هستم و مدام خداروشکر میکنم بخاطر لطف بی نهایتش خداروشکر بهترین پدر و مادر دارم رشته ای که میخوام میخونم دوستای خوبی دارم مربی و باشگاه خوبی دارم و خابگاه این ترمم عالی شده و همه چی بر وفق مراد هست 

تولدم تا اتمام دبیرستان همیشه با خانواده بود و خوش میگذشت ترم اول اف ( پسر عمم که چند ماه ازم کوچیکتره و الان بخاطر حساسیت دوست دخترش قطع ارتباطیم ) من برد بیرون و کادو بهم هنذفری داد ترم سوم با دوستام جشن گرفتیم و خوش گذشت و الان ترم پنجم حس میکنم دوست ندارم تولدم برسه چون نه اف هست نه دوستی نه حامدی که مثل هر سال بهم تبریک بگه و کادو بده و از خانواده هم دورم الان حس همون اهنگ حالا رفتی من تنها ترین عاشقم رو زمین دارم میشه سه شنبه تولدم یادتون بمونه ؟ 

سلام ....
هفته پیش شنبه تا دوشنبه که درگیر باشگاه و دانشگاه بودم سه شنبه رفتم حرم و برای همه دعا کردم در واقع بیان باز کردم و برای بعضی ها دعای ویژه برای بقیه هم دعای عمومی کردم و چهارشنبه دسته جمعی رفتیم بیرون با اکیپ و شام بیرون بودیم پنجشنبه با یه دوست کوچیکتر از خودم رفتم ناهار بعد من رفتم باشگاه جمعه با میم و همون دوست کوچیکتر رفتیم باغ وکیل اباد عصر اونجا بودیم تا غروب که بارون گرفت شنبه بعد باشگاه یه دوست قدیمی دیدم و خوش گذشت رفتیم پارک و مرور خاطرات انجام دادیم یکشنبه که امروز باشه رفتیم با میم باهم تا یه تست روانشناسی بده و هر چند گرون  ولی خیلی جذاب با امواج اختلالات روانی میگه و منم تصمیم گرفتم این تست بدم و فردا هشت تا شیش دانشگاهم شیش تا هشت باشگاه در کل هفته پیش بشدت خوش گذشت و عالی بود باشگاهم خیلی دوست دارم و از کاهش سایز و وزنم لذت میبرم فعلا پاییز عالی بوده امیدوارم همین جوری عالی پیش بره تا اخر 
خدا پشت و پناهتون 

سلام ....

۱. خب اول باید بگم خواهشا رابطه ای که تموم شده رو نخواید دوباره مثل روز اول بازسازی بشه و روز از نو بشه وقتی رفتید برای همیشه برید تو این پست گفتم با علی کات کردیم و تا حدودی میشه گفت تصمیم دو طرف بود تو پست قبل هم گفتم چون خیلی باهاش پیاده اینور اونور رفتم الان که نیس یه حس دلتنگی هست ولی این دلیل نمیشه بخوام برگرده یا مایل باشم یه اشتباه دوبار تکرار کنم اومده پی وی تو تلگرام میگه از عکست مشخص هست لاغر شدی یکم خیلی خوبه افرین خب الان مثلا که چی بعد دو ماه یهو اومدی اظهار نظر میکنی الان ذوق کنم تغییر کمم فهمیدی الان ذوق کنم پروفایلم چک کردی الان ذوق کنم یاد من افتادی برو عامو هم من بچه ام هنوز هم تو به درد هم نمیخوریم 

۲. یه اتفاق دیگه هم افتاده جدیدا اونم اینکه من نوجونیم همانند سایر تایم های زندگیم تلف کردم رفت پی کارش بجای اینکه کتاب ها و رمان های درست بخونم تا ادم بشم نوجوونیم ابتدا در رمان های فوق افتضاح نود و هشتیا و سپس در یاهو ، وی چت ، نیم باز، تانگو، لاین ، وایبر و .... گذشت خب ما اون زمان در یاهو جان با گروهی اشنا شدیم که یه عده دختر پسر همسن و تازه دبیرستانی بودیم و همه قرار بود دکتر و خلبان بشیم بچه های خوبی بودیم انصافا و شبانه روز در سر و کله هم میکوبیدیم تا اینکه کم کم ارتباط ها کم و سرد شد و قطع شد حالا بعد سه چهار سال دوستی که شماره موبایلم همون زمان بهش داده بودم بهم زنگ زد خودش معرفی کرد و ازم خواست ایدی تلگرامم بدم که من ادد کنه در گروهی که با همون بچه های سابق تشکیل شده خب سه روز اول که مرور خاطرات بود خوب بود جالبه هیچ کدوم دکتر و خلبان نشدیم و رشته های دیگه میخونیم و حتی سرباز هم داریم ولی خب بعد سه روز الان شده برام اینه دق چون هر دفعه پیام هاشون میبینم یادم میفته چجوری نوجوونیم تلف کردم و خب من بشدت از گذشته ام ناراضی ام و همیشه ازش فرار کردم و حالا گیر افتادم خیلی ها هم ازم میخوان مثل قبل باهاشون باشم ولی واقعا نمیتونم بعد چند سال دوباره مثل قبل باشم امیدوارم درکم کنن و بزارن نباشم بین اونا خلاصه اینکه برنگردید ولی اگه برگشتید خیلی سریع طبیعی نکنید انگار هیچی نشده و همه چی مثل قبل هست درک کنید ادمی که باهاش قطع ارتباط کردید دیگه براتون اون ادم سابق نمیشه 

سلام ....

۱. اولین بار که تو اتوبوس گریه کردم اوایل ترم دوم بود غروب بود که داشتم برمیگشتم شهرمون و یه نوه دانشجو و مادربزرگش سوار اتوبوس شدن و از حرفاشون فهمیدم نوه مادربزرگش اورده زیارت تصور اینکه اگه مادر (مامان مامانم) زنده بود منم میتونستم بیارمش مشهد با خودم زیارت باعث شد تا شهرمون فقط اشک بریزم و دلم بسوزه و از اون به بعد همیشه وقتی تو اتوبوس پیرزنی کنارم مینشست بغض میکردم و امروز دوباره یه پیرزن کنارم نشست با این تفاوت که حالا دیگه من مادر جون (مادر پدرم ) ندارم وقتی سال ۹۲ مادر فوت کرد چون از چند روز قبل پزشک بهمون گفت نفس های اخرش هست تا ده دقیقه قبل مرگش کنارش بودم و دیدمش ولی مادر جون بعد ده سال درد الزایمر داشتن یهو رفت الزایمر بیماری خیلی سختیه خیلی سخت تر از تصور شما و من اصلا فکرش نمیکردم یهو مادر جون از دست بدم از چند هفته قبل رفتنش نرفته بودم دیدنش و همین باعث میشه بشدددت حس پشیمونی کنم و دوباره تا میتونم تو این اتوبوس اشک بریزم من دیگه مادربزرگ ندارم خوشبحالتون‌ اگه دارید قدرشون بدونید 

۲. دیروز یه روز عالی بود با اکیپ همیشگی مون که ثابت هاش من و میم و سین و تنها همکلاسی پسرم و دوست دخترش که اونم همکلاسیمه هستیم و متغیر هم داریم که دیروز ثابت ها با یه دونه از متغیر ها بودیم و حسابی گفتیم و خندیدیم همانا پانتومیم جز دلچسب ترین بازی های گروهی هست و همیشه میچسبد 

۳. بشدت از این هفته ام راضی بودم امیدوارم تا اخرش همین جور خوب پیش بره 

عنوان هم اهنگ پیچک ابی جان هست