سریال زندگی من

۴ مطلب در اسفند ۱۳۹۶ ثبت شده است

سال نو امسال خوب شروع شد گویا ۹۷ اروم و بی دغدغه هست راستش تا جای ممکن به همه ی دوستان تبریک گفتم تو وب هاشون ولی گفتم شاید خاموشی هم اینجا باشه و من بخونه سال نو رو به همتون تبریک میگم مخصوصا یه لوسی که وبش حذف کرده و تلگرامش هم دیلیت اکانت زده سالت پر پول دوست جان 

۱. سلام 
۲. ببخشید که نبودم یه عالمه پست ننوشته دارم 
۳. نمیدونم چرا دچار خودسانسوری شدید شدم ولی میگم به هر حال نباید خودمو اون چیزی که نیستم نشون بدم حتی اگه شما هم از اشتباهات من به تنگ اومده باشید 
۴. این پست ویژه تولد علی هست علی کیه ؟ دوست همکلاسیم کجا میخونه ؟ پیام نور چی میخونه؟ زیست عمومی چند سالشه ؟هم سن منه و نکته بارز زندگیش طلاق پدر مادرش هست 
۵. ربط علی به من هم یه دوستی معمولیه که خب هیچ حس دوست داشتنی وسط نیس و خب خودمون هم نمیدونیم چند چند هستیم 
۶ روز تولدش که میشه ۱۶ اسفند من هشت صبح کلاس داشتم پس از خواب پا شدم یه کوله پشتی از وسایل پر کردم چون قرار بود وسط کلاس هام برم و بیام با بار و بندیل رفتیم دانشگاه کلاس هم تشکیل نشد استاد نیومده بود پس تو کلاس ارایش و پیرایش کردیم و رفتیم باغ وکیل اباد گوشی علی خاموش شد چهل دقیقه گشتم تا پیداشون کردم و بعد با یه گله دختر مواجه شدم و یه پسر جز علی که همکلاسیش بود همکلاسی های علی از هم کلاسی های من بهتر بودن چون خودمونی و خاکی بودن کلی تو سر و کله هم‌ زدن و علی هم شمع کیک فوت کرد و ما کیک خوردیم و کادو دادیم من براش یه پیراهن خریدم براش ۴۰ تومن  ولی مارک و انچنانی نبود چون پول نداشتم دوستاش هم ادکلان و کیف پول و پیراهن و ماگ و ... دادن بعدش من برگشتم دانشگاه قرار بود بعد دانشگاه برم کلاس زبان که بیخیال شدم و مجددا تولد برگشتم و پارت دوم تولد من و علی بودیم و همکلاسیم و دوست دخترش که خب اونم بد نبود فقط اگه دوست دختر همکلاسی من که خودشم همکلاسیم هست  بفهمه حریم شخصی هم خوب چیزیه و بوس و بغل و لب اینا جلو دو نفر دیگه زشته و ممکنه اونا هم دلشون بخواد پارت دوم با خوردن قهوه پایان گرفت و در کل تولد علی بد نبود ..‌. 

امروز دانشگاه بودم بعدش کلاس زبان بعدش بدو خابگاه ساک بردار و بعدش باز ترمینال یه شهر بین شهر ما و مشهد هست که از شهرش و مردمش متنفرم همیشه بدبیاری هام از این شهر نشات گرفته امشب اتوبوسش قول داد تا شهر ما بره ولی شهر خودش نگه داشت گفت نمیرم یک ساعتی تا اومدن اتوبوس شهرمون و حرکتش متعل شدم انشالله من اذیت کرد خدا اذیتش کنه راستش وقتی گفت نمیرم خیلی دلم یه دعوا حسابی میخواست ولی پشتم نگاه کردم  دیدم سه تا خانوم بیشتر نیستیم اون دو تا خانوم هم اروم بودن خوشبختانه بخاطر هیکل درشتم این جور مواقع از داد زدن سر مرد ها نمیترسم فوق جدی برخورد میکنم ولی خب لازم بود یه مسافر مرد باشه حداقل مواظب اوضاع باشه ق های بی شرف من از خودتون و شهرتون متنفرم دیروز رفتیم سینما و بعدشم ناهار و بعدش دانشگاه و بعدش پسر داییم خبر داد اومده مشهد و خواست بهم سر بزنه رفتم و دیدمش و از اوضاع و احوالم پرسید و بعد برگشتم خابگاه در کل سه شنبه خوبی بود ترم های زوج همیشه خوبن تو دانشگاه ها یه سری محدود از اساتید پیدا میشن که خیلی تک و ناب هستن به بهترین شکل ممکن درس میدن بشدت با سواد هستن و با دانشجو مهربون هستن و رفیق میشن اینا کارشون بلدن و رسالت استادی به خوبی انجام میدم من اسمشون استاد عشق میزارم بعد استاد ادبیات ترم دومم که پیشش مشاوره هم رفتم استاد ژنتیک مولکولی این ترمم هم این عنوان میگیره استاد ف شما استاد عشق هستید خیلی دوستتون دارم من عاشق نگاه پدرانه و دلسوزانتون به بچه ها هستم . نمیخوام اخر پستم خراب کنم ولی فاز هم اتاقی متاهل جدیدم که تبحر خاصی تو لاس زدن با بقیه داره و به جز شوهرش با بقیه پسرا چت میکنه و میحرفه رو نمیفهمم بابا لامصب خب اگه ناراضی از شوهرت مشکلت بهش بگو و باهم حلش کنید چرا زیر ابی میری . جا داره از خانواده مهربون شمالی هم که الان بهم شکلات دادن تشکر کنم خدا حفظتون کنه که انقدر مهربونید 

خب اون روز من و پسر عمه و دوستش رو به رو شدیم و خب یه دعوای مفصل بین من و پسر عمه رخ داد دوستش یه چک خورد تو گوشش تا تونستم اشک ریختم  و اخرش مشخص شد کار نامزد پسر عمه ی احمقم بوده و خب بی نهایت ازش متنفرم که از اعتمادم سو استفاده کرد هفته پیش سه شنبه سین که گفتم دوست پسر میم اومد مشهد و تمام روز با سین و میم خوش گذروندم باغ وکیل اباد و پارک و ملت و شام تو فست فود محبوبم این روزا ارومم و خب در تنبل ترین حالت ممکن هم هستم