سریال زندگی من

۱ مطلب در تیر ۱۳۹۷ ثبت شده است

سلام ...

صدای من از خونه عمه ی سین میشنوید البته عمه اش رفته مسافرت و کلید خونشون داده سین برای سر زدن و ما الان یه گله دختر و پسریم که تو هال به حالت قطاری و با فاصله خوابیدیم امروز کلی جنگ و دعوا با علی داشتم بخاطر خراب کردن تمام برنامه هام و بعدش بعد از ظهر رفتیم باغ وکیل اباد و ابمیوه سجاد و سینما و شام و اومدیم اینجا تا بخوابیم راستش خیلی خیلی خوش گذشت ولی من الان دارم گریه میکنم چون علی با تمام قوا قبل بعد از ظهر اعصابم بهم ریخت بچه ها هم یک در میون خوابن و با گوشی مشغولن راستش من خیلی لوس و خودخواهم و تو تمام این سال ها نفهمیدم چون حامد هیچ وقت نزاشت بفهمم چون خودش من انقدر خودخواه و لوس باراورد چون هیچ وقت بهم نه نگفت بهم یاد نداد قراره نه بشنوم بهم نگفت فقط اون هست که حاضره به حرفم گوش بده ولی من بغض نکنم واقعا با خودت فکر نکردی وقتی قراره ولم کنی و یه پسر دیگه بیاد اون مثل تو با من کنار نمیاد اون مثل تو براش مهم نیس من اروم بخوابم بعدش بخوابه فکر نکردی اون مثل تو نیست و من کم میارم من لوس و خودخواه نبودت کم میارم چون با کسی نمیشه جبرانش کرد کامنت بانو صحرا تو پست قبل  عین حقیقت زندگیم بود اره من نمیدونم چی از رابطه ام میخوام چون فقط میخوام نبود حامد جبران کنم چون بهم یاد نداد قراره تنها بمونم چون همیشه بود و حالا نیست