سریال زندگی من

۱۴ مطلب در آذر ۱۳۹۶ ثبت شده است

1سلام تو این پست گفتم درباره سین بالاخره تونست مخ میم بزنه و رل بزنن حالا میم دیشب بهم گفت بریم بیرون من گفتم دو تا امتحان دادم امروز خسته ام خوابیدم پا شدم دیدم سین پنج بار زنگ‌ زده من قهوه ای کرده که چرا با میم نرفتم بیرون و من معرفت ندارم و این حرفا..‌
2 هیچ حس خاصی ندارم از این که حقوقت پایین اوردن چون گند زدی تو کارت چون دیگه خنثی شدم چون برام مهم نیس اینده و ازدواجت چی میشه 
3 یه گندی زدم افتضاح باعث دعوای دو نفر شدم خیلی میترسم و متاسفم 
4 به خاستگار مورد نظر نه میگم به زودی چون کاملا مشخصه به درد هم نمیخوریم 5سنگ کلیه تو خانواده پدری رواج داره حس میکنم سنگ کلیه گرفتم امکان نداره اتاق عمل برم دوباره حوصله ندارم 6 دیشب هنذفری که حامد برام خریده بود خراب شد و این یعنی فاجعه قرررررن تو این پولی و در نظر بگیرید که من به هنذفری اعتیاد دارم 7 شما چند تا دوست که واقعا دوست هستن دارید من فقط چهار تا دارم بقیه همه ابکی و خب در واقع ادم میخواد قهوه ای کنه این رفاقتای ابکی رو 8 رفتم تو کمیته اجرایی کنگره دانشگاهمون بشه که یکم ادم درست و حسابی بببینم چهار تا کار مفید انجام بدم 9 من اصلا اعصاب ندارم 
سلاااااام پست من میخونید در حالی که نویسنده این پست هنگام نوشتنش تو صف حموم ایستاده بله تو صف چون حموم پره و چند نفر خواهان داره خب امروز از صبح خوابیدم و بعد پاشدم ناهار خوردم و دوباره خوابیدم و بعد باز پاشدم رفتم سینما و فیلم اینه بغل دیدم که بشدت توصیه میشه ببینید چون عالی بود و کلی خندیدم دیروزم دانشگاه یه امتحان دادم افتضاح بعدشم اومدم رفتم کلاس زبان و چون یه مقدار زیادی دپرس بودم رفتم اشپزی کردم و سه تا غذا پختم مرغ ترش و باقالی پلو ناهار امروز و سوپ برای شام دیشب الانم خوبم و فردا هم دانشگاه ندارم و قراره برم خرید اهان راستی دیشب میخواستم فیلم ببینم در کمد های خابگاه ما یهویی باز میشه هیچی دیگه یهویی در کمد دوستم باز شد افتاد رو لبتابش که دست من بود الکی الکی ۳۰۰ تومن خرج افتاد رو دستم این اذر لعنتی فقط من تیغ میزنه

یادم بمونه به خودم انگیزه بدم و برای خودم تصویر سازی کنم یادم بمونه خودم دوست داشته باشم یادم بمونه خودم تو معرض هنر های مختلف قرار بدم تا استعدادهام کشف کنم یادم بمونه خودم سرزنش نکنم یادم بمونه با کاغذ و قلم بنویسم یادم بمونه خودم باید خودم اروم کنم نه کس دیگه ای یادم بمونه برم سمت موسیقی یادم بمونه ذهنم ازش دور کنم تا سایه نباشه برام 

از دانشگاه که اومدم نیم ساعتی نشستم و راهی شدم با مترو یه مسیری رفتم و بعدشم اژانس خیلی تو راه استرس داشتم وارد دفتر استاد شدم سلام احوال پرسی کردیم و شروع کردم حرف زدن نمیتونم بگم مفید بود یا نه نمیتونم بگم عالی بود یا افتضاح چیزخاصی حرف نزدیم خودم معرفی کردم و از خودم گفتم و وضعیت ارتباطتم اون خیلی راهکار خاص و خوبی و حرفی انچنانی نزد  متبحر نبود حس میکنم  و خب مرددم که ادامه بدم یا نه 

سلام ... تولد پسر خاله خوبه برگزار شد دوشنبه صبح تند تند رفتم خرید و یه کاپشن خوشگل براش خریدم که خودم عاشقش شدم بعدش رفتم دانشگاه بعدش دوباره خابگاه و تعویض لباس و چیتان و پیتان و پیش به سوی قنادی راستش اصلا فکرش نمیکردم کیک اماده مناسب پیدا نکنم این قنادی بچه ها خیلی تعریف میکردن و خب وقتی رفتم کیک های اماده اش یا بچه گانه بودن یا ویژه یلدا و نتیجه یه کیک باب اسفنجی شد برای پسر ۲۰ ساله من رسیدم کافی شاپ و قرار بود دو تا از بچه ها پسر خاله رو بیارن کافی شاپش خیلی شیک بود و از محیطش بشدت راضی بودم تزئینش هم خوب بود ولی تنها اشکالش دیر روشن کردن شمع ها و لحظه ورود پسر خاله بود به هر حال راضی بودم و بد نبود تولدش برگزار شد و بازی کردیم و خندیدیم و برگشتم خابگاه امروز وقت مشاوره دارم خیلی ادرس دفتر مشاورم با خابگاهم فاصله داره ولی خب ارومم بابتش استرس ندارم فردا هم میانترم دوم ایمونولوژی هست و از طرفی حال یکی از دوستامم خرابه و بهم احتیاج داره و من خیلی وقت کم دارم 

سلام دیشب اومدم خونه تو اتوبوس بودم که بهت زنگ زدم و فهمیدم با دوستات دور هم جمع شدین و گل زدی فازت بالا بود و هر چی دلت خواست بلغور کردی خوشحالم که بین تمام ادم های روی زمین فقط من میدونم با دوستات گل میزنی هر چند وقت و شراب میخوری و یواشکی تا صبح سیگار میکشی و ... خیلی خوشحالم که میگی امکان نداره اینا رو به زنم در اینده بگم و امکان نداره بزارم بفهمه خوشحالم چون من بیشتر از اون دربارت میدونم و خب دیشب از خودم بابت حرف هایی که تو فاز بالات بهم زدی متنفر شدم . خب بگذریم بریم سر موضوع بعدی تولد پسر خاله خوبه بیست و هفت اذر هست و چون تولد من برام سه تا کادو خرید الان منم تصمیم گرفتم براش تولد بگیرم و موندم به پسری که ادکلان ۵۰۰ تومنی میخره هدیه چی بدم راستش وضع مالی بابای این پسر خاله از بقیه فامیل خیلی بهتره و تولد گرفتن و هدیه دادن بهش برام خیلی سخت شده . امروز فقط خوابیدم و هیچ کار دیگه ای نکردم . سال ۹۸ برای عقد در نظر گرفتم چون ابان ۹۷ سربازیش تموم میشه تابستون اون سال هم یه مقدار زیادی درسش سر و سامون میگیره و منم کارشناسیم تموم میشه مامان بابام خیلی خوشحالن که قبول کردم باهاش اشنا بشم ولی خودم تا پیش مشاور نبرمش و حسابی باهاش اشنا نشم زیر بار نمیرم و همچنان حسی ایجاد نشده برادرش لیسانس حقوقش امسال گرفت و یکی دو سالیه که عاشق یه دختر دبیرستانی شده امروز بهم گفت باباش راضی شده بره خاستگاری چقدر حال داد که فهمیدم جاری احتمالی از من کوچیکتره و درسش سال سوم دبیرستان ول کرده حسود و خودخواه و بدجنس هم خودتونید 

اولین تار مو سفیدم دیدم و بشدت دپرس شدم بیست سالگی خییییییییلی زود بود

سلام . شب شنبه بچه ها تا سه سر و صدا کردن و نزاشتن بخوابیم بعدش فردا صبح رفتم دانشگاه و وقتی برگشتم دیدم با اینکه نوبت اونا بوده ناهار نپختن بعدش گشنه تصمیم به خواب گرفتم که فیلم گذاشتن و نشد و خییییییییلی عصبی شدم از دستشون پریود هم بودم و دل درد و کمر درد پدرم در اورده خلاصه دیشب رفتم تو اتاق دوستم اینا خوابیدم تا بتونم بخوابم امروزم با سردرد شدید و اسهال مواجه شدم البته هر چی گلاب و عطر هست به روی شما.مامانم پیله کرده بودن چرا چهارشنبه تعطیله میخوای مشهد بمونی نمیای خونه منم مجبور شدم مشاور کنسل کنم برم ور دل مامانم این هفته. راستش بابای من یه دوست پزشک دارن که دو تا پسر دارن یکیشون مثل خودشون پزشک هستند و کرمانشاه زندگی میکنن نمیدونم کدوم سنگی به سر پسرشون خورده که پارسال ادعا کردن عاشق من هستن از بچگی و خب اومدن خاستگاری پسره از من یکسال بزرگتره من پارسال نه گفتم باز امسال مطرح کردن نه گفتم تا چند وقت پیش که اوکی دادم برای اشنایی مامانم بشدت تمایلش زیاده چون پسره رو خیلی دوست دارن ولی من فعلا خنثی هستم 

مسلما اگر هر وقت دیگه ای بهم میگفت پروژه مشهدش اوکی شده و یک ماه دیگه میاد مشهد و تا پنج ماه هم هی میاد مشهد و رفت و امد میکنه از ذوق میمردم ولی نمیدونم چرا وقتی شنیدم از ذوق نمردم که هیچ حس کردم برام فرقی نمیکنه عقد هم عقب افتاده تا تابستون و بازم من برام فرقی نداره و خودم تعجب میکنم از خودم . جدیدا غروب که میشه بغض میکنم و تا اخر شب بغض همراهم هست تا بترکه و قبل خواب گریه کنم نمیدونم چرا اینجوری شدم خیلی هم ازش فرار میکنم ولی باز نمیشه چشم پزشکم گفت چشمام خوب شده و نتیجه عمل عالیه ولی من هنوز حس میکنم کج هست اومدم دیشب خونه یکم ارامش گرفتم حالم بهتر شده ولی هنوز سرجاش هست از مشهد و خابگاه بدم اومده خسته شدم الکی الکی هم از هم اتاقی هام بدم اومده و کلا خیلی بد شدم تمام امیدم هم به مشاوره روز چهارشنبه هست میانترم ها هم شروع شدن فقط میشه گفت اه 

حالم به اوجش رسیده بود از شدت افتضاحی به هر کی زنگ میزدم بریم بیرون نه میشنیدم تا اینکه بعد یه قرن به پسر عمه جان زنگ زدم پسر عمه جان از من چند ماه کوچیکتره برق فردوسی میخونه اوایل که دانشجو شدیم هنوز رابطمون مثل قبل بود تا اینکه عاشق شد بچه و دختر مورد نظر نسبت به من حساس شد حالا هر چقدر ما ایه قسم خوردیم که نمیخوایم هم بگیریم نشد و رابطمون به فنا رفت کلا پسر اروم و ساکتیه خلاصه ما هماهنگ کردیم و اول رفتیم پروما (برای کسایی که نمیدونن پروما یه مجتمع تفریحی و تجاری هست) خلاصه بعد بازی  کردیم و رفتیم دو کیلومتر پیاده روی کردیم و اخرش من بخاطر باختم تو بازی سیب زمین خریدم و خوردیم و برگشتیم خب پسر عمه چون ادم حوصله سر بری هست و مثل بت کنارت ساکت راه میره و تلاشی هم برای حرف زدن با ادم نمیکنه خیلی خوش نگذشت ولی خب کاچی بهتر از هیچی بد نبود در کل 

خیلی حرف ها با مشاور دارم اگه اونجور که میخوام باهام رفتار کنه و حرف بزنه عالیه امیدوارم از این به درد نخور ها نباشه

دقیقا تو بدترین حال ممکنم برای هفته دیگه وقت برای مشاوره گرفتم امیدوارم مشاوره جواب بده