سریال زندگی من

لعنت به مریضی

دوشنبه, ۱۳ آذر ۱۳۹۶، ۰۳:۱۷ ب.ظ

سلام . شب شنبه بچه ها تا سه سر و صدا کردن و نزاشتن بخوابیم بعدش فردا صبح رفتم دانشگاه و وقتی برگشتم دیدم با اینکه نوبت اونا بوده ناهار نپختن بعدش گشنه تصمیم به خواب گرفتم که فیلم گذاشتن و نشد و خییییییییلی عصبی شدم از دستشون پریود هم بودم و دل درد و کمر درد پدرم در اورده خلاصه دیشب رفتم تو اتاق دوستم اینا خوابیدم تا بتونم بخوابم امروزم با سردرد شدید و اسهال مواجه شدم البته هر چی گلاب و عطر هست به روی شما.مامانم پیله کرده بودن چرا چهارشنبه تعطیله میخوای مشهد بمونی نمیای خونه منم مجبور شدم مشاور کنسل کنم برم ور دل مامانم این هفته. راستش بابای من یه دوست پزشک دارن که دو تا پسر دارن یکیشون مثل خودشون پزشک هستند و کرمانشاه زندگی میکنن نمیدونم کدوم سنگی به سر پسرشون خورده که پارسال ادعا کردن عاشق من هستن از بچگی و خب اومدن خاستگاری پسره از من یکسال بزرگتره من پارسال نه گفتم باز امسال مطرح کردن نه گفتم تا چند وقت پیش که اوکی دادم برای اشنایی مامانم بشدت تمایلش زیاده چون پسره رو خیلی دوست دارن ولی من فعلا خنثی هستم 

نظرات  (۵)

الان بهتری دایی؟
پاسخ:
اره دیگه دایی بهم سر زده عالی ام 
نظر به تجربیات شخصیم وقتی حالت خوب میشه که آدمی که جایگاهش تو زندگیت تعریف نشده رو حذف کنی. اینطوری به موقعیت های جدید اجازه میدی بیان تو زندگیت
پاسخ:
سعی میکنم با کمک مشاور حذفش کنم 
  • هفت دقیقه
  • چه سیب زمینی .... متاسفم براش .
    حیف تو که موندی پای این سیب زمینی .
    پاسخ:
    این سیب زمینی خودشم قبول داره 
    عه مشاوره کنسل شد !

    حالا دو بار با پسره برید بیرون ایشالا پسنده :)
    پاسخ:
    نه به هفته بعد موکول شد . حالا ببینیم چی میشه
  • هفت دقیقه
  • اتفاقا خوبه بذار بیان این خبر به گوشش برسه ، ببینیم شاد میشه یا برعکس ! 
    پاسخ:
    استقبال کرد اتفاقا نظرش اینه بله بگم 
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">